تپش

از بلنداي ديوار دل به درون جستي و خط به خط اين مهر و موم را معنا بخشيدي،

و هنوز نبض اين تپش‌هاي بي‌قرار شمردن دارد…

وقتي كه مي‌آيي،

ديدگان قربت گام‌هايت را به انتظار مي‌نشينند؛

ديده را گر بگيرند، شامه‌ام عطر نفس‌هايت را مي‌جويد؛

شامه را گر بگيرند، اين آشفته دلِ بيتاب، در تمناي حضورت چله‌نشين مي‌شود؛

دل را گر بگيرند، همان برگ جان‌داده خزان‌زده‌ام كه از صداي در هم شكستنش ترانه‌هاي كودكانه مي‌تراود‌…

مي‌دانم، مي‌دانم، مي‌دانم،

اين منم، هماني كه شب را تا سحر برايش غزل سرودي،

و اين تويي، هماني كه انكار آغوشت، ارمغان باراني بود كه جاري نگاهت را از روشناي آفتاب ربود…

كجا بودي آن هنگام كه به خاك پايشان تيمم وجود كردم…

كجا بودي آن هنگام كه گيسوانم را به پيماني ديرين جاروب راه نمودم…

كجا بودي…

~ توسط شبكوك در فوریه 12, 2010.

4 پاسخ to “تپش”

  1. فوق العاده بود مخصوصا»دل را گر بگيرند، همان برگ جان‌داده خزان‌زده‌ام كه از صداي در هم شكستنش ترانه‌هاي كودكانه مي‌تراود‌…»
    فقط منظورتو از تیکه اخر نفهمیدم:D
    همچنان منتظر نوشته بعدی…;)

    • ممنونم و خوشحالم كه مقبول واقع شد.
      از اونجايي كه دوست دارم هر كسي به شكلي كه تمايل داره، از نوشته برداشت كنه، اينجا نميگم منظورم از قسمت آخر چي بوده ;)

  2. واااای!!!چه کردی؟!!!!
    معرکه است!!انگار احساس منه!نوشته هات خیلی با روحیه ی من سازگاره شبکوک!!خیلی!
    فقط!
    دل را گر بگيرند…
    نه!دل را به تو سپردم… همان دم که از بلنداي ديوار دل به درون جستي!
    وجود بی دلم هر لحظه در سکوت تو را می جوید و می یابد و حس میکند!
    همان برگ جان‌داده خزان‌زده‌ام كه از صداي در هم شكستنش ترانه‌هاي كودكانه مي‌تراود‌…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.