سيب سرخ حوا

•مه 31, 2010 • 4 دیدگاه

ما همان زادگانيم

كه در جستجوي طعم گمشده‌ي عشق،

بر سيبي سرخ بوسه زديم

و هنوز با همان تمناي ديرين،

روز و شبهاي تبعيد را به وصال مي‌رسانيم…

تو

•مارس 31, 2010 • 4 دیدگاه

وقتي همه چيز برام تو اسمت خلاصه مي‌شه،

چطور ازم انتظار داري صدات كه مي‌كنم شروع كنم به صحبت كردن؟

تو يعني همه چيز…

تو يعني همه واژه‌هاي گمشده‌ي دل تنگم…

تو يعني همه‌ي من…

تپش

•فوریه 12, 2010 • 4 دیدگاه

از بلنداي ديوار دل به درون جستي و خط به خط اين مهر و موم را معنا بخشيدي،

و هنوز نبض اين تپش‌هاي بي‌قرار شمردن دارد…

وقتي كه مي‌آيي،

ديدگان قربت گام‌هايت را به انتظار مي‌نشينند؛

ديده را گر بگيرند، شامه‌ام عطر نفس‌هايت را مي‌جويد؛

شامه را گر بگيرند، اين آشفته دلِ بيتاب، در تمناي حضورت چله‌نشين مي‌شود؛

دل را گر بگيرند، همان برگ جان‌داده خزان‌زده‌ام كه از صداي در هم شكستنش ترانه‌هاي كودكانه مي‌تراود‌…

مي‌دانم، مي‌دانم، مي‌دانم،

اين منم، هماني كه شب را تا سحر برايش غزل سرودي،

و اين تويي، هماني كه انكار آغوشت، ارمغان باراني بود كه جاري نگاهت را از روشناي آفتاب ربود…

كجا بودي آن هنگام كه به خاك پايشان تيمم وجود كردم…

كجا بودي آن هنگام كه گيسوانم را به پيماني ديرين جاروب راه نمودم…

كجا بودي…

ترنمهاي خاك

•فوریه 6, 2010 • 3 دیدگاه

آب چشمم را قسم داده بودم تا روشني راهت باشد…

گفتمت راه پيش گير تا دل آئينه ايت همسفره اين خاك نشود…

هنوز اين چشمه ها تسبيح ميگويند براي بازگشت پرمهرت، باشد تا اين سخت ايام سپري شوند:

اينجا ثانيه ها بوي مردن ميدهند، آنجا چطور؟

اينجا ديوارها صداي سكوت را شكسته اند، آنجا چطور؟

اينجا گلها سخن از طراوت بيرنگي سرميدهند، آنجا چطور؟

اينجا سياهي، سپيدي را در آغوش ميكشد، آنجا چطور؟

اينجا آينه ها تيره و تارند، طرحي از تلخي دلها به پژمردن مينشانند، آنجا چطور؟

اينجا التهاب لحظات نبودنت، بر رخوت وجودم دامن ميزند، آنجا چطور؟

اينجا هنوز پژواك صدايت، اين خاكستر پرتمنا را آتش ميزند، آنجا چطور؟

اينجا فقط من ماندم و من ماندم و من…

من؟ كدام من؟ چيزي جز تو خودنمائي نميكند…

راه پيش گير

•فوریه 2, 2010 • 8 دیدگاه

عزيزترينم،

راه پيش گير…

راه پيش گير و هيچ نگاهم مكن،

مگذار گامهاي استوارت لحظه اي از راه بايستند،

مگذار نگاههاي زلالت جاري باران را زمزمه كنند،

مگذار چهره خاك آلوده ام سرمستي جوانيت را بربايد.

هيچ رويت را باز مگردان،

چشمان باراني ام طاقت ديدن آئينه دلت را ندارند.

نگران من هم نباش، دوش به دوش تقدير سفر خواهد گذشت،

راه پيش گير…

سيل اشكم  روشني راهت باشد.

خير پيش…

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.